تبليغاتX
وحید حسینی

سفر استانی و دیگر هیچ !!

اولین تجربه ام بود ! تجربه ی سفر استانی با دولت نهم . پیش از این با گروه رسانه ای برای بازدید از مصوبات به ایلام /زنجان و بیرجند رفته بودم اما سفر با دولت یه چیزه دیگه بود. اگر چه خودم انتقادات جدی به سفرهای استانی دارم ولی خوب سفر قم سفر پر خاطره ای بود! وقتی رییس جمهور وارد مدرسه ای شد که دانش آموزانش نه پولی در جیب داشتند و نه خبری از اتوی مو و عطر سوییسی !

 

اونا فقط یه آسمونه پر ستاره داشتند دخترک می گفت ۵ تا گاو داشتیم که همه رو تو سرما از دست دادیم اون یکی میگفت شب عید بود با هزار امید فرشامونو شستیم اما همش با باد زیر خاک مدفون شد! گویی طبیعت هم با اینان سر عناد داشت . تا میومدم به خودم بیام میدیدم پیرزنی یا حتی جوانی کاغذی بهم داده تا برایش نامه ای به احمدی نژاد بنویسم! پیشم خودم میگم آخه یه وامم بگیری بعدش چی!؟

وقتی رییس جمهور از بچه ها خواست که شعری رو دسته جمعی بخونن تفلکیا موندن آخه شعری بلد نبودن میترسیدن چیزی بخونن که فردا معلمشون سرزنششون کنه! اما یکی با دل و جیگر تر از بقیه بود اومد جلو و شروع کرد به خوندن شعر آدامسی آدامسی....!!! چهره ی عکاسا و تصویربردارا دیدنی بود وقتی همه ی بچه ها شروع کردن تنها شعرشونو همخونی کردن از خنده داشتن رو د بور می شدند اما خوب لذت این شعر به بیشیله پیله بودنش بود خبری از بچه های یکدست روپوش پوشیده ی عصا قورت داده نبود.

مردم روستای مشک آباد میگفتن روزها از سرو صدای سگ ها و حیوانات وحشی نمی خوابیمو شبا از مزاحمت کک ها و پشه ها!

شب آخر بود ساعت ۲.۳۰ بامداد جلسه ی دولت تموم شد و احمدی نژاد به میون خبرنگارا اومد طبق روال بازهم آمار و ارقام از مصوبات ...

جلسه مطبوعاتی ساعت ۳ تموم شد!! آماده بازگشت بودیم اما مردم هنوز پشت درهای استانداری بودن و انتظار پاسخ سوالهاشون رو می کشیدند . اما حرف حساب این مردم چیه ؟ مگر چه فشاری روی این مردم که باعث شده تا این موقع شب علاف این درهای بسته باشن! و این سوال و صد سوال دیگه تو ذهنم مرور  میشد که چشمام از خستگی رفت..........

!! نوشته شده توسط وحید حسینی | 23:9 | یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 •

من و تو!!

یك روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این كه یك « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم كه آمدی ، من آن جا پیدایت می كنم و از لج هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می كند جهنم ... ! یك روز می بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست كه مخفی شان می كنی ، یا مثل خواب دیشب من كه نباید تعبیر شود ، مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی كه توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... . یك روز می بوسمت . یكی از همین روزهایی كه می خندانمت ، یكی از همین خنده های تو را ناتمام می كنم : می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ! یك روز می بوسمت ! یك روز كه باران می بارد ، یك روز كه چترمان دو نفره شده ، یك روز كه همه جا حسابی خیس است ، یك روز كه گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كنی ، آهسته ، می بوسمت ... . یك روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید !
!! نوشته شده توسط وحید حسینی | 22:17 | یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 •