سفر استانی و دیگر هیچ !!

اونا فقط یه آسمونه پر ستاره داشتند دخترک می گفت ۵ تا گاو داشتیم که همه رو تو سرما از دست دادیم اون یکی میگفت شب عید بود با هزار امید فرشامونو شستیم اما همش با باد زیر خاک مدفون شد! گویی طبیعت هم با اینان سر عناد داشت . تا میومدم به خودم بیام میدیدم پیرزنی یا حتی جوانی کاغذی بهم داده تا برایش نامه ای به احمدی نژاد بنویسم! پیشم خودم میگم آخه یه وامم بگیری بعدش چی!؟
وقتی رییس جمهور از بچه ها خواست که شعری رو دسته جمعی بخونن تفلکیا موندن آخه شعری بلد نبودن میترسیدن چیزی بخونن که فردا معلمشون سرزنششون کنه! اما یکی با دل و جیگر تر از بقیه بود اومد جلو و شروع کرد به خوندن شعر آدامسی آدامسی....!!! چهره ی عکاسا و تصویربردارا دیدنی بود وقتی همه ی بچه ها شروع کردن تنها شعرشونو همخونی کردن از خنده داشتن رو د بور می شدند اما خوب لذت این شعر به بیشیله پیله بودنش بود خبری از بچه های یکدست روپوش پوشیده ی عصا قورت داده نبود.

مردم روستای مشک آباد میگفتن روزها از سرو صدای سگ ها و حیوانات وحشی نمی خوابیمو شبا از مزاحمت کک ها و پشه ها!
شب آخر بود ساعت ۲.۳۰ بامداد جلسه ی دولت تموم شد و احمدی نژاد به میون خبرنگارا اومد طبق روال بازهم آمار و ارقام از مصوبات ...
جلسه مطبوعاتی ساعت ۳ تموم شد!! آماده بازگشت بودیم اما مردم هنوز پشت درهای استانداری بودن و انتظار پاسخ سوالهاشون رو می کشیدند . اما حرف حساب این مردم چیه ؟ مگر چه فشاری روی این مردم که باعث شده تا این موقع شب علاف این درهای بسته باشن! و این سوال و صد سوال دیگه تو ذهنم مرور میشد که چشمام از خستگی رفت..........





